گفت در میانه این راه رها شده ام!

گفتم رهآآآ شده ای.

گفت رها شده ام به گناه؟

گفتم به کدامین گناه

گفت می جوشند رنگ به رنگ

گفتم رها شده ای.

گفت این چه رهایی ست.بیقرار شده ام.

گفتم گناه را میبینی؟

گفت هزار هزار

گفتم رها شده ای

گفت چگونه؟

گفتم گناه شناس شده ای.

گفت می ترسم.

گفتم مردمان گناه می کنند تو می بینی.

گفت اژدها شده اند.

گفتم رها شده ای.

گفت رهایی و ترس!؟

گفتم آینه ای.

گفت یعنی چه؟

گفتم رها شده ای. مرا ببین.

گفت نور می بینم.

گفتم آینه ای.

گفت یعنی چه؟

گفتم رها شده ای.

گفتم رها شده ای مرد، دلت رها شده است. چون ره تو را رهنما شده است، یعنی که دلت، دلت رها شده است. این سنگ که سنگ بود پیش پای تو، هشدار که رسول خدا شده است. این گرگ رهزن گله ی تو نیست. این اژدها اینک عصا شده است.این چوب که گرگ می شد به خوی تو، اینک چوپان گله ها شده است.

گفت سختی می کنند با من.

گفتم سختی ست تا گناه نکنی. روی آینه را سیاه نکنی. بانگ می زند که نیا، هشدار!!  این هو الحق است بر چوبه ی دار. سخت می نماید تو را که نکار.

گفت چه کنم؟

گفتم خوش باش که اینک دلت رها شده است. آینه ای، آینه ات تمام نما شده است.

گفت این آینه کجاست؟

گفتم آینه یعنی هر آنچه که هست. صافی صاف و سرخوش سرمست. آینه یعنی موسایی، چو سخن بگویی کلیم الله ی. آینه یعنی رنگ، رنگ تو نیست. آینه یعنی مسیحایی. آینه یعنی دلت رنگ دعاست، رنگ احمد رنگ بی رنگ خداست.

گفت این ترس مستور از کجاست؟

گفتم آینه ای

گفت آینه و ترس؟

گفتم پشت آینه سیاه است.برگرد

گفت میترسم.

گفتم برگرد. چه میبینی؟

گفت میترسم. تو بگو.

گفتم….

گفت نگو. دانستم

 

غلامرضا رشیدی

اردیبهشت۸۸