گرگ

گفت در آن شب سرد زمستان کوهستان گرگی در پی شکار من بود!
برف دیوانه وار می بارید. باد دیوانه وار می چرخید، تن پوشم نیمه خیس بود و دلم می ترسید.
گرگ با فاصله ای اندک قدم به قدم وجود مرا می خواند! زوال مرا انتظار می کشید.
گاهی رو به باد و پشت به من برفها را به باد می داد. سوز برف صورتم را کرخ کرده بود.
احساس ضعف من به او جرات حمله می داد.چوب دستی ام او را دور می کرد.
امیدوار در جنگ و گریز همراهی کرد مرا تا ده.
در دل امید داشتم که سگان روستا منجی جانم باشند. گویی سرما، ده را کشته بود.سکوت کشنده را صدای سگی شکست…
در جدالی کوتاه گرگ سگ بیچاره را کشت و به دندان کشید و برد و من رستم!          ( این یک داستان واقعی بود)

گفتم جایی گرگی در برابرم نشست. نشستم خیره به چشمانش، به هر حرکتم حرکت می کرد. ساکن می شدم، ثابت می شد. خیره نشستم تا خیره بنشیند!
در چشمانش خودم را می دیدم. روستا زاده ای ساده که در چشمانش تصور گرگی نشسته بود!
آینه در آینه و تکرری بی پایان از من و گرگ، من ِمرا در آن میان گم کرد!
گرگی در من بود انگار!
انگار خیره بودم در چشم آدمیزاده ای!
گرگی که گرگی خود را میدانست، می دید و چشم در چشمش شده بود!
آدمیزاده ای  در کار نبود!
گرگِ من در برابر آینه نشسته بود!
وحشت کردم از وحشی موجود در وجودم!
یوسف وجودم با این گرگ تا کدام منزل توان رفتن داشت!؟

به حالِ خویشم رها نکن!

غلامرضا رشیدی
آذر۸۹