• بایگانی برچسب : گنج

آمده‌ام

 

بشنوید(لینک صدا)

 

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم!

مولانا

 

 

 

خرابات

 

 

گفت فلانی در میان این همه آهن و فولاد با احساست چه میکنی؟

لبخند می زنم  که حکایت ما حکایت کویر و گل سرخ است.
حکایت قمصر و گلاب ناب!

دیارانی که غرق بارانند، کو عطر ناب گلابشان!؟

کویر و گل و گلاب ناب!
باید رفت و دید و بویید تا باور کرد. باید باغ را دید. باید باغبان را دید!

از خاموشی معرفت باید گفت و از مسافرانی که آمدند تا ببویند و با خود هدیه ای برگردانند. باید آموخت از جنگاورانی که در پی غنیمت آمده اند.

و فیل من دوباره یاد هندوستان می کند از این کلمات که سرخی خون آتشند در رگهای احساس من و لب می گزم به دندان تا سکوت جاری شود.

خدایا چه کرده ای با ما !!
ای ابتدای ابتدای عشق
ای منتهای انتهای عشق
ای برتر برترین های عشق

هرکجا گلاب و گل و گلرویی هست بوی تو هست. مردمان دیوانه بوی تواند در این بوییدن ها! به یاد نمی آورند اول بار کجا استشمام عطرت مستشان کرد!

آی آدمها یادتان نیست!؟
و نفخت فی من روحی! یادتان نیست!؟
…آدمی در خلسه خلقت بود، یادش نیست، حق دارد.

گفت اما که با ما چه کرده!
نگفت!؟
براستی چه کرده ای با ما ای دوست!؟

هرجا بوی تو هست، مردمان جمع اند. مردمان به بوی خدا می آیند. خاکشان تشنه ی آن نفخه ی روحانی ست. هرچند خود ندانند و خود به زبان خود انکار کنند.

آن نفخه ی روحانی چو بر این کویر پریشانی وزیدن گیرد خاک سرد  و میرا را می کند گلاب گرم و گیرا.

می پرسیدم که یارب بر آبادی ام نهاده ای تا ویرانش کنم یا بر ویرانه ای نهاده ای تا آبادش گردانم؟
ندا می آمد که هرچه هست در آبادی ویران توست. در ویرانی آباد تو! گنجت را دریاب در این خراب آباد!

مرمتم کن جانا به مرحمتت!

مرمت کن مرا معشوق من!
پای به رفتن که می بردم، تو میدانستی و نمی دانستم!
هرجا که رفتم ملک تو بود و آباد بود!
منِ خراب به کجا روم؟
بر آبادیم نهاده ایی تا ویران کنم؟ یا بر ویرانه ای تا آباد؟
مرمت کن مرا معشوق من!

خراب آبادانی نیستم، خراباتیم!
آبادم آفریدی، خرابم کردی!
خرابم میخواستی!
دیوانه ام می خواستی!
دیوانه ی خرابِ خراباتی!
نمی دانستم و می دانستی.
مرمت کن مرا معشوق من!

پای به رفتن که می بردم، نگفتی نرو
که جایی برای رفتن نبود!
رفتنی ام می خواستی!
بازگشتنی ام می خواستی!
نمی دانستم و می دانستی.
مرمت کن مرا معشوق من!

بازوانت را می خواهم که در برم گیرند!
بربایندم از این خرابه های خرابات!
و نمی دانم هنوز
و تو می دانی
و تو می دانی!
شکایت نمی کنم
مرمت کن مرا معشوق من!

در بازوان تو ام!
بفشارم در هم
آبادم کن، خرابم کن
نمی دانم و می دانی
مرمت کن مرا معشوق من!

غلامرضا رشیدی
دی ۸۸

 

 

خروج