• بایگانی برچسب : یار

بی خود

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند

ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان

مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود

ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار

 

مولانا

معرفت شناسی کلمه ۵

الف لام کلمه معروف  خود خدا عدم آدم لام الف آدم هو هوا حوا طعمه طعم شکار شجره مشاجره کلمه واژه وژود وجود آدم بن بت جمع صنع صنعت جمع جمود جهنم کلمه واژه گون معرفت عارف لا اله الا معروف لا هو یار مچنون باقی فانی کلمه فاعل مفعول کلمه لام الف الفت حوا هو حق کلمه  فنا لا  معروف یار یار الف لام معروف  معکوس یار یار یار

غلامرضا رشیدی دی۸۷

 

 آنچه میگویم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فهم درست

خروج